تو به من خندیدی...
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ،غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت.
شاعر:حمید مصدق
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 12:38 توسط زهره السادات نواده طبیبی
|