لطیفه:

روزی مرد فقیری در خانه ی مرد ثروتمندی رفت و یک تکه نان خواست.

مرد ثروتمند گفت:ما در خانه نان نداریم.

پس کمی از غذای دیشب که باقی مانده به من بده.

چیزی از غذای دیشب باقی نمانده،من همه آن را خوردم.

لا اقل کمی آب بده بنوشم.

آب تمام شده است.

می توانی کمی پول به من بدهید تا نانی بخرم؟

پولی ندارم.

سرانجام مرد فقیر گفت:چون چیزی در خانه نداری می توانی با من بیایی دو تایی با هم به گدایی برویم.